در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت
1:36 توسط مریم صابری
همیشه سر نماز اول وقت حاضر شو شاید آخرین دیدارت با خدا در زمین باشد...
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت
1:25 توسط مریم صابری
هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم :
نخست: هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشواری مختار شد و آسانی را برگزید.
چهارم:آنگه که مرتکب گناهی شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهراه ای را نکوهش کرد، حال آنکه یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشواری مختار شد و آسانی را برگزید.
چهارم:آنگه که مرتکب گناهی شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهراه ای را نکوهش کرد، حال آنکه یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
جبران خلیل جبران
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت
0:58 توسط مریم صابری



